تبليغاتX
محمود بدیه - مگر نه این است که چشم ما در جهان چشم او می ریزد
ادبیات داستانی

 بعد از ان که زنش را بدرقه کرد به خانه برگشت.همراه خود مایع براق کننده ایی خریده بود.سفارش او بود.کمی خندید.گفت:این مایع چقدر باید توی اب ریخته شود تا کف کند و برق بزند؟بلور شیشه ای که بیشتر شبیه ماده گربه ای می ماند و طرح روی جلد ان بدون ماهی مانده بود.مقداری اب به اندازه عمق ماهی در عرض ان ریخت و قطره ای به اندازه ی نوک خودنویسی که صفحه ی کاغذی را نقطه گذاری می کند مایع چکاند.آن وقت تلنگری به آب زد.حباب های جوشان از دریچه ی تنفسی بلور قلقل می کرد و پراکنده می شد و به هوا می چسبید.چسبندگی در هوا مشاهده ی دقیق اتفاقی که در بلور می افتاد دشوار می کرد.تنها نور و بیشتر نور میتوانست به هر آن چه که از انجا بر می خاست خیرگی بدهد.همانطور که هر پایی که بر زمین کوبیده میشود اگر لایه های زیرش سفت باشد فقط غبار آن به هوا ریخته میشود و اگر تر فرو میرود.داخل تر بود و بیرون خشک داخل قلقل می کرد نعره نمی کشید منفجر نمیشد به شکل ولوله ای ترسیده شده و پیچ خورده در اب یخ زده ای عبور داده می شد و چک چک می کرد و در طرح چکیده ی خود مباشرت می کرد.ایا این موج مرده این غریق می توانست به ساحل برسد یا کف کند.گفت:همانقدر که غریق در اب شناور است کافی است.بعد از ان به قل قل اب که در هوا ریخته می شد و نفس ریخته یخ که به هوا می خورد نگریست.کمی سردش شد دستها را جلو روشنایی چشمش گرفت.فکر کرد در روشنایی یخ می دود.از لای انگشتان به زنی  که هر لحظه از شکل قبلی خود پهن تر دلباز تر و پیداتر می شد نگریست.در چشم صبح او قبل از طلوع افتاب مثل ماهی ریز خشک شده ی نمک زده ی دولا شده ای می ماند که لب اب و خشکی پرسه میزد طاهر طاهر طاهر ...

مرد دوباره دستش در اب کرد و با انگشت سبابه بزرگ هفت بار چرخاند و قل قل کرد.گفت:حالا بیا قبل از صبح برو گفت:جای دوری نرو بین اب و خشکی باش.زن گفت نشانه ای چیزی ... !

مرد تنگ بلور شیشه ای در کنارش روی میز شیشه ای قرارگرفته بود در دستش نشاند.گفت: این تنها ارث پدرم هست که به من رسیده لطفا همیشه در مقابل چشمت و چشمت در برابر چشمش نگهدار.و چشمش همان طور که اب در خود غوطه می خورد و شناور بود و از دور موج می خورد روی پلک در شناور مردمک که می رسید پیدا می شد و در پس پلک در تاریک خانه که پنهان می شد از دست می گریخت.گفت:دستیافتنی است.مگر نه همین است که چشم ما در جهان چشم او میریزد؟!

اشاره اش به تنه ی گنده ای بود که روی امواج می ریخت.پستان های بزرگ بزرگ تر از انچه او دیده بود شکم بزرگ دست های کوتاه و پاهای بلند و گیسوانی دراز و زبان حاشا.و این اخرین موجی بود که در انجا می ریخت.گفت:خیانت خیانت خیانت ! زن گفت کدام خیانت؟!

مرد گفت به هیکلت نگاه کن مثل ماده سگ هرزه ای شده ای

زن گفت حاشا خوشا به حالت که به نیم تنه ی پایینی ات خیانت نکرده ای.همین دیشب خوب نگاه کن ببین بگیر این بلور ترک خورده ات و به شکمش اشاره کرد و این دو توله سگ ات.حتما می خواهی در چاله ای کنار اب و خشکی سر کنم.مرد گفت چقدر پرخاشگر شده ای زن گفت همانطور که تو راه یافته در معصومیت کودکانه ات قدم میزنی من هم به سر کشی نوجوانی ات قلاده میزنم.مرد گفت:اشکالی نیست بازیگران زیادی به روی صحنه نیستند که همنوایی را مشکل کنند و افق دیدمان کم.زن گفت: روی صحنه چگونه راه می روی؟چرا عادت داری همیشه یک قدم جلوتر از دیکران قدم برداری

مرد گفت معصومیت کودکانه است با ان پیش دستی که بالای سر گذاشته ام و لقمه نان و حلوایی که کف ان چیده شده است نباید که تابوت از من پیشی بگیرد

مرد خندید و بیشتر خندید.به شوخی گفت این سنگ ان هم شیشه.چیزی که بارها به او گفته بود.خواست به این فکر نکند چند روزی در نبود او حرف پا شکسته ای بر جا بماند.

گفت کمی دشوار است

سرش برگرداند

و به عقربه های ساعت که تمام قد بالاتر از قدش در برابر اینه ها به اهتزاز در می امد نگریست. به نظرش رسید که تیک تاک ها در ایینه ها می افتاد و زمان به طرز عجیبی در دستش معنادار می کرد . این طوری بود بوم بوم بوم ... لرزشی که بر می خاست بر دیوار ها به روی ایینه های کوچک و بزرگ که در اتاق خواب و پذیرایی بر دیوار و گوشه ی اتاق روی میز شیشه ای بزرک مینشست و اصوات و کلمات که یخ زده در خود می لولیدند رها میکرد.

سرمای منقبض گیج کننده ای در دندان هایش سرید.مرد انگشت را وسط دندان هایش گرفت که نلرزد گفت : حالا دیگر مهم نیست سنگ در شیشه یا شیشه در سنگ شکسته باشد.رادیو که روی میز گرد شسشه اس در اتاق نشیمن بر پارچه ی حریری نشسته بود روشن کرد.گفت: شاید اتفاقی نیافتد.بعد تو دهان بلندگوها انجا که دست نمی رسید پنبه ای خیس و براق کننده دواند و شستشو کرد تا صدا که سخت به گوشش نمی رسید ارام بگیرد.در ان وقت بر کاناپه که با دسته های شیشه ای خود در خوابی ارام لم داده بود نشست با خود گفت سخت است واقعا سخت است اینجا در دکان شیشه فروشان ول بگردی و چیزی لگد نکنی.!

سعی کرد ارام همانطور که ارام قدم بر می دارند قدم بردارد بعد چند قدمی پا سست کرد ان وقت گمان کرد دستی ارام او را به قطر شیشه ای تلویزیون که تصویر شکسته امواج در ان موج می خورد هدایت کرد.تعجب کرد چقدر زمان سپری شده و در ان خیره مانده است

در ان وقت تردیدی به خود راه نداد بلند شد پشت سرش به چراغی که از سقف اویزان بود خورد.سرش جراحت کوچکی برداشت . به اشپزخانه رفت سرد بود سرد بود کمی برای خود ریخت که تلفن زنگ خورد گوسی برداشت زنش بود

الو عزیزم چکار می کنی؟همه چیز سر جای خودش است؟

بله عزیزم

ان مایع پاک کننده ای که سفارش داده بودم!قبل از انکه پاسخی دهد تلفن قطع شد.گوشی را گذاشت به اتاق خواب رفت روی تخت خواب نشست.ستاره ها از کله اش می پرید.مثل بعد از سیلی خوردن می ماند.خواست چیزی بگوید که لب هاش پشت چیزی پهن شد و دندان هاش اشکار رفت.انگشت شستش وسط دندان گیر کرده بود نمیگذاشت کلمات در زبانش بدود و سخن بگوید.فکر کرد زنش در ان سوی اتاق بر تختی نشسته است و هنوز لبخند توی دستش بر تبسم دهانش می ریخت.

دستش را دراز کرد خاکستری بود. خاکستر دستش در هوا نمی ریخت بر شیار دستش ترک انداخته بود مرد گفت دستهات چیزی به عاریت گرفته است؟زن خندید مرد گفت:نوزاد کی به دنیا می اید

مگر نه این است که ستاره ها در ستت مینشینند زن گفت نشسته اند رفته اند باز هم می نشینند

مرد گفت به همین سادگی.زن گفت به همان دشواری.وقتی که پشت کسی ایستاده ای و او بر تو ظاهر میشود ومفابلت می ایستد مقراض اش

بر می دارد و برای انکه لبه ی گیسوانت در شیشه چشمش نیافتد به عدالت عرض جهان را مثل پارچه می برد دوباره حضورت پیداست.باز عرض جهان را می برد تا طول دنیا را بزرگ کند تا تو باکره بمانی و پشت سر مثل تصویر شکشته ی امواج از قطر شکسته تلویزیون محو می شود و باز تکه های زر بافت کوچک شده ی جهان را در گردنت می اویزد تا زیبا بمانی

دستش ازاد است.مرد گفت اگر نرویم به گورستان میرسیم اگر برویم به گورستان میرسیم اگر با عجله برویم به گورستان می رسیم خواب باغبان را بیدار میکنیم تا فرشتگان که بر بالای درختانی که بر گورستان سایه کشیده اند تعبیر کند.مرد گفت این دیگر کافی است دستها را زیر سرش گذاشت و در یک حالت نیم دایره شبیه نوزادی که در رحم شناور است به خواب رفت.ان وقت بعد از تکان شدید...

اولین رویایی که به خوابش امد بیدار شد تلفن زنگ می خورد الو عزیزم اتفاقی افتاده؟نه.چرا نفس میزنی؟ مرد نخواست فرشتگان را در دستش بگذارد خاموش ماند.زن گفت عزیزم نوزاد به زودی به دنیا می اید منتظر باش مرد گفت  حالا چیزی حدود هزار سال است که منتظر مانده است.زن گفت هیچ کس این حرف را باور نمی کند که هزار سال در ان تخم مرغ شیشه ای زندگی کنی

مرد گفت مگر تو از ان خارج شده ای؟زن گفت در دستهام  نگرش داشته ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط محمود بدیه  |