بی باده گل رنگ
کسی در خیابان
خودش را
به آتش نمی کشد.
بی ملامت رند
کسی
از دیوار خانه ملت
نمی رود بالا.
بی کرشمه عشق
کسی در بازار
خودش را
در معرض فروش نمی گذارد
و آن طرف تر
هر جه ما
تلاش کنیم
خیام
نمی نشیند
سر سفره عطار
مولانا
نمی رود
در خانه سعدی
وشهروند غربی
با شعر حافظ
نمی زند زیر آواز.
این طرف تر
هرچه ما
هندوانه
زیر بغل خودمان بگذاریم
هم صحبتی
که توی
رختخواب ما می خوابد
هر شب
دور از چشم همه
هر چه بتواند
دزدانه می کشاند
زیر کرسی ما
و هر روز
باز در خیابان
هم باده گل رنگ می فروشد
هم ملامت رند
وهم کرشمه عشق.
وهرگاه
چشم عابران
دور ببیند
زیر لب زمزمه می کند
گرفتاری های عالم را
فیلسوف دیوانه ای
بپا کرده
که پایش را
از قبرش
بیش تر
دراز
کرده است.
بر گرفته از مجموعه اشعار <<رستوران کوچک واقعیت>>
(حسین پور صفر )
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی خاطره نان را
هر شب بیاور خانه
و کنار آتش
شراب جادویی بنوش!
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی پایت را
هر بعد از ظهر
از گلیم خودت
کمتر دراز کن
و در خیابان
سرت را بالا نگه دار!
مگر
چند حرف
بی معنا
باقی مانده
که بفروشیم؟
تو هی تیغ مست را
هر صبح
بگذار در کف مرد زنگی
و هر شب
خیگ شرم را
با ما قسمت کن!
(پتیاره)
شب
در چادر هلاکو
حلاوت شیرین
می فروشی!
و روز
در بارگاه یزدگرد
نامه موبدان!
بر گرفته از مجموعه اشعار <<رستوران کوچک واقعیت>>
(حسین پور صفر )