بخشی از رمان هیاهوی پنهان نوشته حسین پور صفر زمستان ۱۳۷۹ پشت سرش حیاط تاریک شد.و نارنج های اقای اکبری رنگ باختند و پله های سیمانی،اول یشمی و بعد کبود شدند.بعد گنجشک ها از روی تیر چوبی گوشه ی راهرو که از دیوار بیرون زده بود،پریدند و رفتند و پسین گاه خاکستری اهسته نفس اخرش را کشید و سیاهی مثل شتر خسته ای زانو به زمین زد و نشست و مثل همیشه،اول خودش را توی راهرو انداخت و بعد توی حیاط و ستون ها زشت و بد قواره شدند و دیوار سنگی کدر و رنگ باخته شد.همین جور حیاط گلی و راهرو فرسوده و فرو رفتگی زیر سردرها.و نقش های موزون روی پله ی حیاط پشتی.و زیر زمین نمور.و دریچه ی چوبی.و طاقچه ی شوره بسته.و صندوق چوبی... صدای پیرزن موج برداشت سگ باش و مادر نباش!کلاغ فربه و سیاه،بال هایش را پهن کرد.روی حیاط چرخ زد.نفیر کشید.و دوباره اهسته بال گرفت و خودش را بالا کشید.و پشت سرش،دوباره بال هایش را پهن کرد.و خودش را در اسمان رها کرد.پیرزن سراسیمه گفت بدشگون!می خواهی سر کی بزنی!بعد بال چادر سیاهش را زیر دندانش جوید.و دوباره گفت کاش خبر مرگ من آورده باشد... اقای اکبری گوشه ی اتاق ایستاد و گفت دست بردار صفیه...پیرزن مشت به سینه کوبید.چشمانش موج خورد و لابه کنان گفت بتارانش اکبری!بتارانش! نفسش مثل چادر من سیاه است...اقای اکبری درمانده در را باز کرد.از آستانه ی در پا بیرون گذاشت.تا گوشه ی راهرو رفت.بعد ارام ارام سرش را بالا گرفت و به اسمان خیره شد.کلاغ فربه سنگین بال گرفت.و در میان هاله های سیاه و خاکستری،خودش را بالا کشید.اقای اکبری پای ستون سنگی زانو زد.دوباره به اشمان تاریک چشم دوخت.و زمزمه کرد بد خبر!آواره ی بیابان ها بمانی!...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:11  توسط محمود بدیه
|